هيچ فرقي نمي کنه بشناسيش يا نه.
هيچ فرقي نمي کنه ديده باشيش يا نه.
به هر حال از رفتنش دلت مي گيره.
حالا اگه بشناسيش , اگه ديده باشيش, اگه خوندن وبلاگش جزئي از زندگيت شده باشه , خوب دلت خيلي بيشتر ميگيره.
نمي دونم چه حسّيه که داره يکي يکي وبلاگ نويسا رو مبتلا مي کنه.
خستگي؟...روزمرّگي؟...تکراري شدن؟..نميدونم ...ولي چيزي که ميدونم اينه که وقتي وبلاگ مينويسي, وقتي افکارتو , احساساتتو , با ديگران قسمت مي کني در حقيقت اونا رو وارد داستان زندگيت ميکني.آدمايي که هر روز ميان و بخش جديدي از زندگيت رو با تو شريک ميشن ;با خنده هات ميخندن , با غمهات غمگين ميشن ....پس ديگه فقط مال خودت تنها نيستي .مال اونايي هم هستي که يکسال ,هر روزِتو باهاشون تقسيم کردي, باهاشون حرف زدي , براشون درد دل کردي ...خيلي وقتا به خاطر اونا مي نويسي , به خاطر تمام دوستاي نديده اي که تو اين مدّت شريک لحظه ها و خاطره هات بودن...
ديروز رفتم سراغ counter , ديدم hit هام دوبل و سوبل شده.
نگو اون آقاهه بود که تو meeting تعجّب کرده بودا, يادتونه؟
آره همون آقاهه تو مطلبش يه لينک داده بوده به من.
خلاصه يهو ديدم هوار تا مهمون سرزده داشتم و خبر نداشتم.بابا , پسر خوب آخه نميگي يه
موقع سر و وضع آدم نامناسبه....کلّي خجالت کشيدم اينهمه آدم اومدن اين کلبه درويشي رو
ديدن.فکر کنين آدم پاشه از وبلاگ به اون جينگول فينگولي بياد تو اين وبلاگ در پيت.آقا شرمنده به
خدا!
راستش بدم نمياد يه دستي به سر و روي اينجا بکشم ولي امان از بي سواتي!دريغ از 2 کلمه HTML .خلاصه که ايشالله تا ياد گرفتن html يا پيدا شدن يه خيّر template ساز,ما رو همينجوري تحمّل مي فرماييد.
امروز بعد از مدّتها رفتم سايت دانشکده.چيزي که مي ديدم به معناي واقعي کلمه "سايت علمي يک دانشکده فنّي" بود.
اکثريّت قريب به اتّفاق دانشجويان فرهيخته مملکت در راستاي بسط و اشاعه فرهنگ ارزشمند
گفتگوي تمدّنها مشغول گفتگو و تبادل نظر در chat room هاي ياهو بودند.
در ميان اقلّيت باقي مانده اي که پنجره هاي متعدد و يک شکلchat , زينت بخش صفحه
مانيتورشان نبود ,مي شد چند نفري را در حال search در سايتهاي گوناگون ديد.اوضاع يه
کم اميدوارانه تر به نظر مي رسيد ; امّا امان از اون وقتي که نگاهت به key word ها
ميافتاد.قطاري از کلمات جور و واجور که به تنهايي يک ديکشنري جامع از لغات porno
محسوب مي شدند.
در اين بين چند نفري هم مشغول سيرو سياحت ميان انبوهي از عکسهاي چشم نواز بودند که دوستان
ديگري قبلا زحمت download کردنشان را کشيده بودند.
چيزي که براي من به شخصه خيلي جالب بود,اين بود که هيچ کدام از اين سروران اصلاْ و ابداْ احساس ناراحتي يا معذّب بودن نمي کردند.انگار خونه خودشون و پشت کامپيوتر شخصيشون نشستن ,آسوده خاطر از بابت چشمهاي گرد شده از تعجّب من و امثال من!
خلاصه که خوب چيزيه اين اينترنت مجّاني !
"بشتابيد!...بشتابيد!...با کمترين هزينه(يه کم وقت + يه کف دست رو) مي توانيد ساعات لذّت بخشي را در سايت دانشکده مکانيک تجربه کنيد."
البتّه بر همگان واضح و مبرهن است که يک قرار وبلاگي فوايد بسياري براي ما دارد.
در يک قرار وبلاگي مي توانيد براحتي با رئيس جمهور دست بدهيد.
در يک قرار وبلاگي شما براي اولّين بار در عمرتان از ديدن يک خرمگس خوشحال مي شويد و اصلا از اينکه کنارتان نشسته چندشتان نمي شود!
در يک قرار وبلاگي شما مي توانيد با وجود باد و باران باز هم بنشينيد و به خورشيد نگاه کنيد.
در يک قرار وبلاگي شما در کمال تعجّب انسان شريفي را مي بينيد که با اين جمعيّت غيرشريف نشست و برخاست مي کند.
در يک قرار وبلاگي شما چيزهاي عجيب غريب ديگري هم مي بينيد.
در يک قرار وبلاگي شما گر
به اي را مي بينيد که با دوست نصفه اش
آمده ( يا شايد هم
نصفه
اي را مي بينيد که با گر
به اش آمده!)
در يک قرار وبلاگي شما حتّي صداي افتادن يک
قطره آب را به وضوح مي شنويد.
در يک قرار وبلاگي شما مي فهميد که براي اينکه بتوانيد غرغرهاي يک نفر
را از پارک
ساعي تا قيطريه تحمّل کنيد بايد حتما سنگي باشيد وگرنه در همان 100 متر اوّل متلاشي مي شويد.
در يک قرار وبلاگي شما مرتّب بايد مواظب باشيد که کوچه را
عوضي نرويد مبادا به بن بست
بخوريد و برايتان حرف در بياورند.
در يک قرار وبلاگي شما با ديدن بعضي ها متوجّه مي شويد که بازي با پريز برق , کار خطرناکي ست.
در يک قرار وبلاگي شما حدس ميزنيد که ليوترش با نمک چيز خوشمزه اي ميشود.
در يک قرار وبلاگي شما امکان اين را داريد که يک جنس نفيس را با خود تا نزديکي هاي خانه ببريد.
و در نهايت در يک قرار وبلاگي شما عمويي را مي بينيد که اين همه چيز عجيب و غريب را براي شما يکجا جمع کرده.
واين بود انشاي من راجع به يک قرار وبلاگي.20 ميشم ديگه؟ نه؟;
10دليل قانع کننده که چرا درس خوندن بهتر از دختر بازيه!!!
1.اولا که وقتي يه کتاب جديد و باز مي کني لازم نيست نگران اين باشي که تا حالا کيا خوندنش.
2.با يه فنجون قهوه يا يه ليوان چاي ميتوني تمام شبو کار کني.
3.وقتي خسته ميشي مي توني بگذاريش کنار بري استراحت کني , بعد که دوباره حالت سر جاش اومد بياي از اونجايي که ول کرده بودي ادامه بدي.
4.مي توني همراه باهاش تلويزيون نگاه کني و شامتو بخوري.
5.اگه تو يه قسمتي ضعيف باشي مي توني با خيال راحت از رفقات کمک بگيري.
6.هيچ وقت واسه نيم ساعت ورق زدن يه کتاب با حال 20 هزار تومن پياده نميشي.
7.اگه رفيقت يه کتاب با حال داشه باشه ميتوني واسه يه مدّت قرضش بگيري.
8.واسه باز کردن کتاب! مجبور نيستي کلّي بابت خرج شام رستوران و اين حرفا پياده شي.
9.اگه کارت زود تموم شه احساس شرمندگي نمي کني.
10.در نهايتم اگه يهو وسط کار مامان بابات سر برسن , گندش در نمياد.
ديدن يه دوست , 10 تا خوبه.
ديدن دوستي که خيلي دوستش داري , 100 تا خوبه.
ديدن دوستي که خيلي دوستش داري و تا حالا نديديش ,1000 تا خوبه.
...
ديدن بعضي دوستا اينقدر خوبه که صفراش تو اين صفحه جا نميشه...
باز هم دانشکده مکانيک:
اين بار طبقه سوّم
برداشت اوّل:
مکان:حواليِ اتاق آقاي دکتر م.ا
زمان:10 صبح
-[من , در حال آب خوردن از آب سرد کن طبقه سوّم]...قُلُپ...قُلُپ...قُلُپ
*[آقاي دکتر م.ا , در حال خارج شدن از اتاق]...قبول باشه دخترم!
...
برداشت دوّم:
مکان:همانجا
زمان:1 بعد از ظهر
-[من , در حال عبور از روبروي دفتردکتر م.ا]
*[آقاي دکتر م.ا ,دو لپّي در حال گاز زدن ساندويچ ]
-قبول باشه استاد!
به همون آقاهه ميگن با "حيدر" جمله بساز
ميگه:ديشب آمدم در خونتون هي در زدم...
ميگن : اون که نه بابا, "آقا حيدر"
ميگه :ديشب اومدم در خونتون آقا هي در زدم , هي در زدم...
بابا عجب افتضاحيه اين مملکت...يعني اينقدر جون آدما بي ارزش شده؟..يه روز 870 تن
گوشت آلوده رو ميدن به خورد مردم و گوش تا گوش خبردار نمي شه..فرداش ميگن :ملّت
هميشه در صحنه! اين زولبيا باميه هايي که در طول 30 روز نوش جان کردين با روغن موتو
سوخته درست شده بوده...امروز هم که ديگه آب پاکي رو ريختن رو دستمون و گفتن ظروف
پلاستيکي يه بار مصرف از زباله هاي بيمارستاني تهيّه ميشده...به زبان ساده يعني اينکه
غذاهاتون رو تو زباله هاي بيمارستاني مي ريختين و ميل مي فرمودين.
گرچه تو مملکتي که مثل آب خوردن به يه سري بيمار محتاج به خون , خون آلوده به
ويروس ايدز تزريق مي کنن و آب از آب تکون نمي خوره ديگه چه انتظاري داريم که چهار قلم
خوراکي رو کنترل کنن.
نميدونم برنامه "به خانه بر مي گرديم"رو مي بينين يا نه؟ امروز يه جرّاح عمومي رو دعوت کرده بودن که راجع به سرطان سينه و راههاي پيشگيري ازش صحبت کنه.يه قسمت از صحبتاش راجع به شيوه معاينه جهت تشخيص اين بيماري بود.خانم دکتر بيچاره هر چي سعي کرد شفاها روش دقيق معاينه رو توضيح بده بازم در نهايت نامفهوم بود.آخه بيچاره چقدر هي توضيح بده که:"خانم ها 3 انگشت دست را روي سينه گذاشته و به اين صورت!!!حرکت دهيد."آخرش وقتي ديد اينجوري فايده نداره ,يه بشقاب ميوه خوري چيني! برداشت و وارونش کرد و شروع کرد به توضيح دادن.
حالا شما پيدا کنيد شباهت بشقاب ميوه خوري وارونه را با بافت سينه(؟!)
راستي شرح ما وقع رو مي تونين به طور مفصّل با تفصيل و توضيح تو وبلاگ يه نفر که سرما خورده بود و هر چي اونجا نتونست حرف بزنه عوضش حسابي تو وبلاگش تلافي کرده , بخونين.
تا حالا کسي يه هيتلرِ زن ديده؟!...خوب , من امشب ديدم.
تا حالا کسي بعد از غروب ,خورشيد و ديده؟...خوب , من امشب ديدم.
تا حالا کسي يه ماهي سياه کوچولو تو خشکي ديده؟...خوب , من امشب ديدم.
تا حالا کسي بهار و پاييز و با هم ديده؟...خوب , من امشب ديدم.
...
خوب, راستش من خيلي چيزاي ديگه ام امشب ديدم که فعلا نمي گم تا بعد;)
مي خواهم نبينمش. اصلاْ اينجا سر راه هر روزش نشسته ام که نبينمش.سيگارم را از جيبم در مي آورم, روشن مي کنم و شروع مي کنم به کشيدن.گفته بود:"نکش!"
ميکشم...مي دونم سيگار که مي کشم حرص مي خوره....داره مياد, قلبم تند ميزنه..
-سلام
*سلام , حالت خوبه؟
-آره.[خيلي!...اصلا مگه مهمّه برات؟] *درس مي خوني؟
-آره.[شبا تا صبح سيگار ميکشم , صبح تا عصر ها هم ميخوابم... ] *کلاس مي ري؟
-آره.[يه ماه ميشه الان که رنگ استاد و کلاس نديدم... ] *خوب , خيالم راحت شد.کاري نداري؟
-نه.[چرا...به اندازه يه سال حرف نزده دارم...]
...
برداشت دوّم: (همانجا , همان ساعت)
ميدونم سر کلاساش نمي ره...پس کوش؟الان بايد باشه.مثل هر روز...اَه بازم که گوشه لبته.اصلا اينقدر بکش که جونت در بياد.به من چه؟...
-سلام
*سلام , حالت خوبه؟[مي دونم که نيست , مي پرسم که حرف بزني...حرف بزنم...] -آره.
*کلاس مي ري؟[مي دونم که نمي ري ,مي پرسم که شايد بشکني قفل سکوت و...] -آره.
*خوب , خيالم راحت شد.کاري نداري؟[بگو که داري...]. -نه.
*[خودت حرف نزدي ها.من سعي ام رو کردم]
به تمامي آنانکه مرا شرمنده لطف و محبّت خويش کردند...چه در دنياي مجاز و چه در عالم واقع :
"اگر در کهکشاني دور
دلي , يک لحظه در صد سال ,
يادِ من کند,
بي شک ,
دل من , در تمام لحظه هاي عمر    به يادش مي تپد پر شور.
من اينک , در دل اين کهکشان نور
اين منظومه هاي مهر
اين خورشيد هاي بوسه و لبخند
اين رخسارهاي شاد
شکوه لطفتان را با کدامين عمر صدها ساله پاسخ مي توانم داد؟
صفاي مهرتان را , با سراپاي وجودم
با تمام تار و پودم
مي پذيرم , مي برم با خويش.
مرا تا جاودان سرمست خواهد کرد
...بيش از پيش
.
.
.
صفاي مهرتان همواره بر من مي فشاند نور
اگر از جان من يک ذرّه ماند در جهان
در کهکشاني دور...