blog*spot
get rid of this ad | advertise here
--> گل كاغذي

     

Thursday, February 05, 2004


براي سايه و سايه ها ( 1 2 3 4 5 6 7 8 9 و دها و صدها عزیز ديگر)


ريشه در خاک
"تو از اين دشت خشک تشنه روزي کوچ خواهي کرد و
اشک من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده ست .
دلت را خار خار نا اميدي سخت آزرده ست.
غم ِ اين نا بساماني همه توش و توانت را ز تن برده ست."


می دانم نازنین
"تو را کوچیدن از این خاک , دل بر کندن از جان است
تو را با برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر ِ بی رحم ِ بی باران ,
تو را این خشکسالی های پی در پی ,
تو را از نیمه ره برگشتن یاران ,
تو را تزویر غمخواران ,
ز پا افکند.
تو را هنگامه شوم شغالان
بانگ بی تعطیل زاغان
در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش ,
که از آن سوی گندم زار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت
که در چشمان من والاتر از صد جام ِ جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست , خواهی رفت.

و اشک من تو را بدرود خواهد گفت."


اما نازنینم
"من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک ِ از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم , نمی دانم!
امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست
من اینجا , باز در این دشت خشک تشنه می مانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک , با دست تهی , گل بر میافشانم.
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه , چون خورشید
سرود فتح می خوانم

و می دانم تو روزی باز خواهی گشت."

 


Monday, January 19, 2004

توالی آمدن ها , رفتن ها
زیستن همین است ,
یا چیزی بیشتر ...دوستی شاید.


سال 77 آمدیم
از پله ها و راهروها هزاران بار گذشتیم
روی نرده های دانشکده جا خوش کردیم
می گذراندیم ...با خنده یا گریه , یا شاید نگاههای پنهانی.

درس خواندیم , تقلب کردیم و واحد گذراندیم. سفر رفتیم , دوست شدیم , دشمن شدیم
عشق یا شاید نفرت ورزیدیم
... و بسیار بسیار ِ دیگر.

همه چیز سریع و ناگهانی آغاز شد و سریع تر از آن گذشت
پیش رو کاش خوب باشد
پشت سر خاطره ای ست که تا همیشه میماند .

 


Monday, November 03, 2003


امروز رفتم براي گرفتن ملي کارت. گفتن 15 روز طول مي کشه.تو عصر انفجار اطلاعات , دو هفته زمان براي صدور يه کارت به نظرم يه کم زياد اومد !
نمي دونم سفارت تا چند روز ديگه بسته است . شنيدم تو اين مدت ميشه از طريق آژانساي هواپيمايي اقدام کرد. فعلا تا اومدن دعوت نامه صبر ميکنم, شايد سر و صداها خوابيد و سفارت باز شد.
بايد کم کم بشينم سر پروژه وگرنه يه صفر ديگه ميره کنار اون قبلي.يه مدته خيلي تنبل شدم. ديگه ورزشم نمي کنم.هوا سرد شده شنا خيلي نمي چسبه .بجاش صبحا ميتونم برم پياده روي.فقط حيف يه پاي ثابت ندارم به سارا زنگ ميزنم.هر چي باشه ورزشکاره. سرش درد ميکنه واسه اينجور برنامه ها. يادم باشه حتما بهش زنگ بزنم.

فردا تولدمه .چقدر با سالاي پيش فرق داره. تصميم گرفتم دخالت نکنم.فقط سفارش کيک و خودم دادم -اسکان-يادمه انقدر خوشش اومده بود ازش که ميخواست واسه نامزدي سفارشش بده. خدايا , ممنون. به خاطر ِ بودنش و از اون مهمتر به خاطر خوب بودنش.
اميدوارم مهمونيِ خوبي بشه.حتما هم ميشه. منم که زيادي سخت مي گيرم و وسواس به خرج ميدم.مطمئنم همه چي عالي ميشه.

 


Thursday, June 19, 2003


"هنوز کنارمه , روي تخت.
صورتم و مي چسبونم بهش ...هيچوقت تا اين اندازه بهش محتاج نبودم... شايد همين احساس نياز ِ که نميذاره حتي يه لحظه ام از خودم دورش کنم...چقدر بودنش بهم آرامش ميده..."*
...
..
.
* عاشقانهء ناتمام من براي يک کيسه يخ در عصر روزي که دو عدد دندان عقل جراحي کردم.

 


Wednesday, June 04, 2003


"مثل آب براي شکلات "*

رولت کريسمس
خوراک بلدرچين در سس برگ گل سرخ
قيمه بوقلمون با بادام ودانه کنجد
سوپ دم گاو
پيراشکي قالبي با خامه
دسر کرم فريترز
خوراک لوبيا با فلفل به سبک تزکوکانا
دلمه فلفل چيلي با سس گردو

...و درست اونجايي که مطمئني "عقل" مي بره , مي بيني "دل " برنده شده.
تيتاي زندگي ِ من , اما, حرف عقل و گوش کرد.و من هنوزم مطمئنم کار درستي کرده.

* Like Water For Chocolate
Laura Esquivel

 


Sunday, June 01, 2003


از چيزاي خوب بگم.از کنسرت سيمين غانم.از گلهاي رزي که يادم انداخت چقدر زن بودن و به حساب اومدن لذت بخشه.از صحنه قشنگ گلاي رز روي سن. از دسته گلي که از ته سالن جمع شد و رسيد دست من . از "مرد تنها" که براي اولين بار خونده شد.از خودم که درست روبروي سن بودم-صندلي وسط رديف اول- .
از چکناوريان و صداي دلنشين صادقيان. از سرگذشت غمناک ليلي و مجنون. از 3 ساعتي که شعرها رو هنوز از دهن گوينده بيرون نيومده , مي بلعيدم. چقدر محتاج بودم , محتاج اين تلفيق خارق العاده شعر و موسيقي که ببرتم بالا. بيرون از اين زمان و مکان...
شب خوبي بود.بد جوري چسبيد. مثه يه قهوه داغِ داغ وسط سوز و سرماي زمستون. داغيش حالتو سر جا مياره. سر حال اومدم. خيلي.

 


Saturday, May 31, 2003


نمي دونم چي شد ؟ چي شد که دلم يهو هواي اينجا رو کرد. هواي نوشتن.
با اينکه سخت شده اما مي خوام باز بنويسم. سخت شده چون خيلي چيزا عوض شده. چون اين چيزاي جديد باز يه ترس دوباره تو دلم ميندازه. ترسي که شايد نذاره ادامه بدم. ترسي که ازش متنفرم , اما چون هست مجبورم باورش کنم.
ترس از نگاههاي نامحرمي که بيان وحرف دلتو بخونن. بيان تو هزارتوي دلت , بيان تو دنياي رازهات و محرم نباشن. آره , من از همه اينا مي ترسم. نه که بخوام اما يکي تو دلم نهيب ميزنه که ....

به هر حال فعلا که حرفشو گوش نکردم و اينجام .اما دلم نمي خواد پشيمونم بشم چون آرامشي که اينجا نوشتن بهم ميده هيچ جاي ديگه پيدا نکردم. پس تا وقتي احساس نا امني نکنم , تا وقتي هنوز همون آرامش هميشگي رو بهم بده , تا وقتي ارزششو داشته باشه , مي نويسم.
پس:
بازم سلام !.

 


Sunday, April 27, 2003

سلامي دوباره

به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد
به جويبار كه در من جاري بود
به ابر ها كه فكر هاي طويلم بودند
به دسته هاي كلاغان
كه عطر مزرعه هاي شبانه را
براي من هديه مي آوردند
مي آيم,مي آيم,مي آيم
با گيسويم ,ادامه بو هاي زير خاك
با چشمهايم , تجربه هاي غليظ تاريكي
با بوته هايي كه چيده ام از آنسوي ديوار
مي آيم,مي آيم,مي آيم
وآستانه يُر عشق مي شود...يُر عشق ... ...

 


Monday, March 17, 2003

لحظه ديدار نزديک است.
باز من، ديوانه ام، مستم.
باز می لرزد دلم، دستم.
باز گويی در جهان ديگری هستم.

های ! نخراشی به غفلت گونه ام را تيغ !
های ! نپريشی صفای زلفکم را دست !
و آبرويم را نريزی دل !

لحظه ديدار، نزديک است.


پ.ن: امشب بايد شبيه اين شعر ِ باشم , نيستم ولي , يکي بگه چرا؟!

 


Sunday, March 09, 2003

مشق شب:

You cannot discover NEW oceans unless you have the courage to LOSE the sight of shore


از امشب تا اطلاع ثانوی , شبي 50 خط از اين سرمشق مي نويسي . شير فهم شد؟

 


Tuesday, March 04, 2003

‌هی نازنين! بيا بادبادکهامان را همين جا هوا کنيم ، رو‌ی زمين .
جا برای پرواز کودکانه نيست !
باور کن ، من هم يک وجب آسمان آزاد می خواهم !

پ.ن : زندگي شستن يک بشقاب بود ...ديگه نيست ! زندگي خيلي چيزا بود...ديگه نيست !

 


Sunday, March 02, 2003

صدها فرشته بوسه بر آن دست مي زنند
کز کار خلق يک گره بسته , وا کُند

جهت هماهنگي 16 اسفند , شيرازي ها برن اينجا يا اينجا . تهرانيام برن اينجا .

 


Saturday, March 01, 2003

1.دل من دير زماني است که مي پندارد
دوستي نيز گلي است;
مثل نيلوفر و ناز;
شاخه ترد ظريفي دارد.
بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را -دانسته -بيازارد!

2. Love is 2 4GIVE even though it's hard 2 4GET.

 


Friday, February 28, 2003

آدما از آدما زود سير ميشن ...
دنياي مجازي ...آدماي مجازي ...دوستاي مجازي...
گاهي وقتا يادت ميره چه زود فراموش ميشي.
...
داري مزخرف ميگي باز.
کي ميخواي ياد بگيري وقتي دلت گرفته بي خود همه چيو تقصير زمين و زمان نندازي. بي خود مياي اينجا غمبرک مي زني که چي؟ خوشت مياد هي مياي گند مي زني به شب خودت و بقيه .
حالم ازت به هم مي خوره وقتي اينقدر ضعيف و بي اراده ميشي.
برو هر وقت اون آدم قوي و مصصمم قبل شدي , برگرد.
OFFFFFFFF.......زووووود!

 


Wednesday, February 26, 2003

فردا مهمه ...خيلي مهمه.
از چيزاي مهم نمي ترسم اما از چيزاي خيلي مهم , چرا.
از فردا مي ترسم ...از فردايي که دنبالش يه عالمه فردا هاي مبهم مياره.
حالا هر چقدرم بقيه بگن الکي نگرانم , بازم فايده نداره , من هنوزم مي ترسم.
هميشه از چيزايي که ته تهش معلوم نيست مي ترسم. شايد اشکال از منه. مني که هيچوقت ياد نگرفتم تو زندگي ريسک کنم.
بايد ريسک کنم. ايندفعه رو بايد ياد بگيرم ريسک کنم.
بايد ......مي فهمي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بايد !!!!!!!!!!

 


 

 

 

 

 

فرستادن نظرات

آرشيو

 

 

 

 





This page is powered by Blogger. Isn't yours?